مهدي جان به جان مادرت زهرا بيا ما منتظريم
به نام او...
سلام براوكه ماهيان قرمزتنگ بلوربه اميد آمدنش
سرود آزادي مي خوانند.تو را سطر به سطر مي نويسيم
و واژه به واژه دنبالت مي گردم تا تمام دلتنگي هايمان را
به تو بگوييم.گر چه هنوز دل به پاي عشق مي سوزد
اما عاشق روي تواييم همچنان مانده در وصف عشقت
ومنتظر تا بيايي وما را از بيابانهاي تاريك گمراهي به
زيبايي زندگي هدايت كني.مهديا! عاشقانه تورا مي سرايم
وخسته تر از موجي تنها سر به آستان عشقت مي سايم
با ما بگو از كدامين ستاره به زمين فرود مي آيي وچه
وقت دلهايمان را از عشق مي انباري ......
نمي دانم كدام حس غريب ما را ازهم جدا مي كند وبه
سوي تو مي كشاند .نفس هايمان سنگين است ونگاهمان
غبار گرفته و هر لحظه چشمانمان باراني است.نمي دانيم
چه مي خواهيم، اين غم دوريت ما را آشفته كرده وهر
لحظه فكر اين كه چرا نمي آيي قلبمان را مي فشارد.
سايه مرگ بر سرمان نشسته وهر لحظه برنزديكي
با توخطي از معصيت فاصله مي اندازد.
آقا جان با اين بالهاي شكسته همه اميدمان به آن دمي
استكه جان مي دهيم وتورا مي بينيم.ولي اين داغ بردلمان مانده
كه اي كاش كاري هم برايت مي كرديم تا تو نيز ما را
با كلامي آسوده كني .اي كاش مي شنيديم كلامي را
كه از لبان زيبايت مي تراود.
ما همه منتظرت هستيم اي
ولي زمان تا آخرين لحظه